X
تبلیغات
حرف دل ارشک
پست بخاطر دوستای گلم سه شنبه 21 خرداد1392

زیاد خوب نباش …
زیاد دم دست هم نباش …حکایت ما آدم ها …
حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون …
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه …
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…
.
زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …
آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …
زیاد که باشی ، زیادی می شوی

 

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

کاش بودی پدر پنجشنبه 2 خرداد1392

کاش بودی پدر

درست وقتی که میخواستم به داشتنت افتخار کنم...

درست وقتی که میخواستم با بودنت سینه سپر کنم واسه مشکلات زندگی...

درست وقتی که میخواستم درد دلمو باهات در میون بذارم...

درست وقتی که میخواستم مثل همه پدر و پسرها باهام مردونه مشورت کنیو راهنماییم کنی..

درست وقتی که میخواستم موفقیاتامو ببینی و تشویقم کنی...

درست وقتی که میخواستم بار سختیه زندگی رو باهات شریک بشم...

درست وقتی که میخواستم بیشتر کنارم باشی ...

درست وقتی که میخواستم نصیحتم کنی و از بزرگیت به منم یاد بدی...

درست وقتی که میخواستم باشی و باشی و باشی .....

نگاه کردم دیدم رفتی... چه زود رفتی پدر...

ولی بدون همیشه مهربونیات.. غرورت... و پدریت یادمه

همیشه کوچیکتم بابا... دلم خیلی برات تنگ شده ... میگن مرد گریه نمیکنه..

تنها چیزی که با یادت منو آروم میکنه اشکمه و خاطراتت

روزت مبارک

 

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

تولد وبلاگ سه شنبه 24 اردیبهشت1392

 

 

سلام به همه دوستای خوبم

راستش این روزا به خاطر درگیریام سر پایان نامه خیلی کم میرسم بیام به وبلاگم. ولی عشق وبلاگ و دوستا نمیذاره نیام.فقط میامو  نظرات دوستان و لطف بچه ها رو که شامل حالم میشه میخونم و تا اونجا که بتونم جواب میدم. از همتون بابت این لطف سرشار ممنونم و معذرت برای تاخیر در جواب.

راستش وبلاگم وارد ۶ سالگیش شد... اولین روزا خوب یادمه. تازه دانشگاه قبول شده بودمو سر کلاس با بچه ها معمولا از اینترنت و این چیزا میحرفیدیم و تازه حرف از وبلاگو سایتی به اسم بلاگفا اون وسط میشد تا اینکه منم به این قشر دوست داشتنی پیوستم. تو این مدت خیلی اتفاقا افتاد هم واسه خودم هم دوستایی که بودن و الان نیستن امیدوارم هرجا هستن شادو سلامت باشن. یه طورایی پیرمرد شدیم تو این موضوع.

و خیلیا اومدن و رفتن و تکو توک بچه هاییو میشناسم که موندن از اون وقتا. واسه همهتون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم چه قدیمیا چه اونایی که از الان پست اولو گذاشتن.این کار یه عشق خاص خودشو داره. بعضی دوستا از دوستای واقعی به آدم نزدیکتر میشن و فقط عشقه که هم اونارو هم شمارو نگه میداره...

کوچیک همه شما

ارشک

 

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

تنهایی دوشنبه 16 اردیبهشت1392

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبونی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هات رو زیر سرت بذاری

به آسمان خیره بشی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیدن

اونوقت با خودت بگی

بذار منتـظـر بمونند !!!

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

خدایا یکشنبه 8 اردیبهشت1392

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

 

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

کودکی سه شنبه 3 اردیبهشت1392
 

*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .*

* عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد *

*بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ... *

*بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند . *

*سریعترین وسیله ام سه چرخه ام بود. *

*تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند. *

*تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود *

*و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!*

 

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

رسم زمونه یکشنبه 1 اردیبهشت1392

چه رسم جالبی است !!!

محبتت را میگذارند پای احتیاجت …

صداقتت را میگذارند پای سادگیت …

سکوتت را میگذارند پای نفهمیت …

نگرانیت را میگذارند پای تنهاییت …

و وفاداریت را پای بی کسیت …

و آنقدر تکرار میکنند که خودت باورت میشود که تنهایی و بیکس و محتاج !!!

آدمها آنقدر زود عوض می شوند …

آنقدر زود که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی

و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …

زیاد خوب نباش …

زیاد دم دست هم نباش …حکایت ما آدم ها …

حکایت کفشاییه که …

اگه جفت نباشند …

هر کدومشون …

هر چقدر شیک باشند …

هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه …

لنگه به لنگه اند …

کاش …

خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …

جفت هر کس رو باهاش می آفرید …

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…

زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …

آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …

زیاد که باشی ، زیادی می شوی

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

سه شنبه 27 فروردین1392

 

وقتی بچه بودیم زنگ یه خونه روکه می زدیم در نمیرفتیم، وای میستادیم تا صاحبخونه در رو باز کنه بعد قدم زنان از جلوش رد می شدیم .
اونم محاسبه می کرد با خودش می گفت: کسی که زنگ رو زده الان رسیده سر کوچه پس اینا نیستد. از همون طفولیت علم فیزیکمون حداقل خوب بود.
نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

زن خیابانی چهارشنبه 21 فروردین1392
زن خیابانی 
 
دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی
همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی
 
کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید
چقدر حس بـدی داشت ، حس ویــرانی
 
شروع جـل جل باران و خانه ای که نبود
شــــروع وسوســــه ی آن گناه پنهـانی
 
نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا
هجــــوم بوق و چــراغهای زرد و نورانی
 
فضــای مبهم ماشین و حـلقه های دود
یــــکی دو بسته ی پول هــــزار تومانی
 
و بـــاز قصـــه ی تکـــرار تن فروشی زن
سقوط عاطفه و عشـــق های انسانی
 
دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد
فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی
 
فاطمه شمس
نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |

یادش بخیر بچگی مون سه شنبه 20 فروردین1392

 

یادش بخیر بچگی مون 

ما بچه بودیم همش اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی!میگفت: شما… ماهم میگفتیم: ما؟

میگفت: بعله شما که نزدیک تلویزیون نشستی، یکم برو عقبتر بشین! ماهم میرفتیم عقب! بعد میگفت:

 یکم عقبتر!آقا ماهم تا نزدیکیهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده..! یعنی

یه همچین موجودات پاک و دوست داشتنی ای بودیم ما..!

کی یادش میاد؟

نوشته شده توسط ارشک  | لینک ثابت |